تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده: اکرم

صدای بارون پیچیده توی اتاق و اونقدر پر انرژی میباره که وجودم رو سرشار از انرژی کرد و تصمیم گرفتم بیام و به میمنت بارون یه خورده خاک اینجا رو بگیرملبخند.

نوشتن حس عجیبی ست وقتی نمی نویسی کلمات تو مغزت اینور و اونور میرن انگار اونجا جا کم آوردن و باید بیان بیرون.تقریبا یک سالی میشه که اینجا ننوشتم حتی دفتر حالنگاری هم که دارم و بعضی وقتها حس خودکار و نوشتنم می اومد اونجا مینوشتمش رو هم کنار گذاشته بودم.دفتر خاطراتی که واسه پسرم از دوران بارداری می نوشتم رو هم سراغش نمی رفتم ....و چقدر کلمات ذهنم تلمبار شده اند اونقدر که احساس میکنم کلمات مغزم روی هم خفه شده اند .اینستاگرامم که راه افتاد هی بقیه رو میخوندم و گفتم  من دوست دارم به جای سفره ها ی خونه ام سفره های دلم رو بنویسم ولی تا امروز فقط دو عکس و دو کپشن داره حس میکردم باید سوژه ای که دلم میگه رو اونجا بنویسم و این شد که ننوشتم و ننوشتم. نه که دلنوشته ای نباشه به قول شاعرها حس سرودنی نبود و به قول شیرازی ها حال نوشتنی میخواست که نبودزبان میدونی خیلی وقتها تو نمی نویسی که خونده بشی می نویسی که درونت به جریان بیفته و اونو از مرداب شدن نجات بدی. نمیدونم اینجا کسی منتظر نوشته ای از من بوده یا نه ولی دلم میخواد اینجا هیچ وقت راکد نمونه.واسه دل خودم هم که شده بنویسم.بعضی وقتها نمی نویسی و زمان که میگذره دستت به قلم نمیره و دنبال یه حرف خاصی واسه نوشتن ...میخواهی نبودنت رو با یه جمله خاص جبران کنی و چقدر خوبه که وقتی اون تابوی خاص بودن رو میشکنی و مغزت شروع می کنه به قل قل زدن.

پسرکم، دیروز شش ماه از زمینی بودنش گذشت و الان آروم مثل همه فرشته های کوچک زمین خوابیده و خواب بارون میبینه. اونقدر مهربون بود که برام پروسه بارداری و زایمان خیلی راحت گذشت والان هم روزهای من و باباش رو هم غرق خوشبختی کرده  و به حدی محو بودنش در کنارمان شده ام که حتی گذر روزها رو فراموش کرده ام.

چقدر بارون خوبه که همه چی رو پر از حس زندگی میکنه حتی وبلاگهای رو به موت رو. خدایا بابت بارونی که باروندی در کمال امتنان متشکرم ازتون .



تاريخ : دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ | ٧:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده: اکرم

انگار همین دیروز بود که تیتر زدم اولین روز تابستان و کلی برنامه ریختم تو سبد تابستونی ام هرچند  امروز که آخرین روزش رو تجربه میکنم احساس میکنم زود گذشت اما تابستان پرکار و فوق العاده ای بود امسال. بالاخره امین با یک کار عالی دفاع کرد و همه چیز به خوبی و خوشی ختم به خیر گردید. فقط مونده نمره مقاله اش که باید به دانشگاه مقالاتش رو  ارائه کنه تا نمره اش رو ثبت کنن. کتاب واژهای ضروری رو تموم کردم و تو لغتهای کتاب 1100 واژه دارم سیر می کنم . هرچند مدتی است نتونستم برنامه زبان رو خوب پیش ببرم وگرنه میتونستم کتاب رو تموم کرده باشم ولی نمی دونم چرا افسوس نمی خورم و دیگه با خودم دو دو تا چهارتا حساب نمی کنم.

در آخرین روزهای تابستان  ، روز 27 شهریور بود که در نهایت ناباوری به من و امین نغمه داده شد که :

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید        که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

امیدوارم خداوند این احساس رو به همه کسانی که منتظر فرشته شون هستند عنایت کنه.از چند روز قبل فکر می کردم گرما زده شده ام و من و امین تنها فکری که به  خاطر حال و هوای این روزهای من نمی کردیم همین حضور یه فرشته کوچولویی بود که تو دلم خونه کرده بود.فرشته وقتی که رفتم آزمایش و از وجودش مطمئن شدم خدا رو در نزدیک ترین مکان به خودم احساس کردم. تابستون امسال ما با احساس وجود یه فرشته جاودانه شد. اگه ان شاله همه چی خوب پیش بره فرشته مون درست مثل خودم  اردیبهشت زمینی میشهلبخند




تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده: اکرم

کلی توی اینترنت در خصوص اینکه برای اینکه یه عادت جدید در ماپدیدار بشه چند روز باید پشت سر هم تلاش کنی سرچ کردم و به نتایج جالبی رسیدم. اینکه خیلی از کتابها می نویسن آموزش فلان در 21 روز برمیگرده به عدد مقدس 21 روز که بین روانشناسان به عنوان تعداد روزهایی ثبت شده که شما می تونین یه تغییر رو به عادت تبدیل کنین و شروع این عدد هم بر می گرده به نظریه آقایی به نام  ماکسول مالتز.  

آقای ماکسول مالتز که یه جراح زیبایی بوده در بررسی های خود روی بیمارانش دریافت که  بعد از هر عمل جراحی پلاستیک حداقل 21 روز طول می کشد تا بیمار به صورت جدیدش عادت کند و این نتایج بررسی خودش در سال 1960 رو در کتابی به نام :" Cybernetics Psycho"یا همون "تصویر ذهنی " منتشر میکنه که انقلابی در رونشناسی ایجاد میکنه و این کتاب به یکی از کتاب های موثر و پر فروش تبدیل شد که بیش از ۳۰ میلیون نسخه از آن به فروش رسید. تو بخشی از  این کتاب که هنوز بعد از سالها طرفدان بیشماری داره می خوانیم:

"تردیدی ندارم که می توان ظرف مدت پنج سال از یک سی ساله پیر مردی ساخت . 
کافی است او را متقاعد کنید که به سن پیری رسیده و هر نوع فعالیت جسمانی برایش خطرناک است و فعالیت ذهنی هم به درد او نمی خورد . اگر بتوانید تشویقش کنید که تمام مدت روز را روی یک صندلی راحتی بنشیند از تمامی آرزوهایی که برای آینده داشته است دست بکشد اگر بتوانید او را نسبت به عقاید جدید از بین ببرید و کاری کنید که خودش را آدم کم اهمیت و غیر مولد به حساب آورد مطمئنا می توانید از او پیر مردی خلق کنید ."

بعد از این اتفاق بود که تمام تمرینات رو برای ایجاد یه عادت جدید با عدد 21 روز تعریف می کردند و با حذف حداقل  از ابتدای 21 روز خیال ملت رو راحت می کردند که بعد از 21 روز عادت جدید شکل میگیرد.

تا اینکه پژوهشگری به نام  فیلیپا لالی(Lally Phillippa)  که در زمینه سلامت روان تحقیق می کرد به همراه  گروه پژوهشی ای که در اختیار داشت بررسی کردند که دقیقاً چه قدر طول می کشد تا یک عادت جدید شکل بگیرد. تو این مطالعه  اونها عادات ۹۶ نفر رو به مدت ۱۲ هفته رصد کردند. هر داوطلب یک عادت جدید را طی این مدت انتخاب کرد و باید روزانه گزارش می کرد که آیا عادت جدید را انجام داده یا خیر و اگر انجام داده این رفتار تا چه حد خود به خودی بوده است.  توی این بررسی بعضی افراد عادات ساده مانند "نوشیدن یک بطری آب به همراه نهار" را برگزیدند. بعضی دیگر رفتارهای به نسبت سخت تر را انتخاب کردند، مثلاً "۱۵ دقیقه دویدن قبل از نهار." در پایان ۱۲ هفته پژوهشگران داده ها را بررسی کردند تا مشخص کنند که برای هر داوطلب چه مدت طول کشیده تا یک رفتار جدید را آغاز کند و سپس به انجام خود به خودی آن برسد. آنها دریافتند که به طور میانگین بیش از دو ماه طول می کشد تا یک رفتار به انجام خود به خودی آن برسد، اگر بخواهیم دقیق بگوییم می شود ۶۶ روز. طول مدت شکل گیری یک عادت جدید به مقدار زیادی به نوع رفتار، خود شخص و شرایط محیطی بستگی دارد. در این مطالعه بازه ی زمانی مشاهده شده از ۱۸ روز تا ۲۵۴ روز متغیر بوده است.. (سایت آکادمی تفکر).

خوب این بازه متغیر بوده و بعضی عادتها ممکن است حتی زودتر از 21 روز شکل بگیرند و بعضی حدود یه سال ولی از اونجایی که ما ادمها تصویر سازی اینکه بخواهیم یه مسیری به این طولانی رو برنامه ریزی کنیم  خسته کننده میشه تمایلمون میره به همون 21 روز و مسلما خیلی از عادتها بدون اینکه شکل بگیرند در طی زمان فراموش می شوند.

ما هم پیش خودمون بر اساس اعتقاداتی که  داشتیم اساس رو بر این قرار دادیم  که برای تبدیل یه تکرار به عادت به حداقل 40 روز زمان نیاز است....

واسه همین امروز که تصمیم گرفتم بعضی عادتهای خوب رو در وجودم نهادینه کنم تصمیم گرفتم 40 روز رو امتحان کنم که دقیقا میشه از امروز تا 31 شهریور. واسه همین واسه عادتی که نیت کردم ایجاد کنم یه تقویم دیواری ساختم با 40 تا خونه که قراره هر روز که  اون امر رو پیگیری میکنم یه ضربدر بزنم تا زنجیره وار روزها رو متصل کنه و سعی کنم زنجیره مو پاره  نکنم  و این یه جورایی رصد کردن برنامه رو واسم راحت میکنه. این تکنیک رو هم از گیس گلابتون عزیز آموختم.

31 شهریور از زنجیره ای که ساختم  هم اینجا رونمایی می کنم تا ببینم و ببینید چند مرد حلاجم :)خجالت

 فعلا از فرم خامش رو نمایی میکنم.بعدا عنوان عادت جدید رو به فرم افزودم.شکل فرم خالیش منو یاد نردبون انداخت.احساس کردم یه نردبون دارم  که پله پله ازش بالا خواهم رفتلبخند

 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده: اکرم

حس خوبیه وقتی میرسی به انتهای یه قرارداد و منتظری که فاکتور بدی تا باهات تسویه حساب کنند و الان دقیقا یه حس عمیق اینجوری دارم.ماه رمضون امسال اکرم درونم تلاشش رو کرد که پروژه رو  خوب پیش ببره هر چند شاید اونجوری که کارفرما مدنظرش بوده پروژه پیش نرفته ولی خوب ما که حداکثر تالاشمون رو کردیم و نگاهمون به امضای دست اوس کریمه. خدایا خودت قبول کن که آخرشی.ماچ

از اونجایی که عیدفطر امسال مواجه شده با یه تعطیلات قلنبه نشستیم با امین کل شهرهای ایران رو زیر رو کردیم تا راهی یه سفر بشیم. از اونجایی که زادگاه و خانواده من در دیار دیگریست لذا تصمیم بر آن شد که به دیار من که هوای خنک تری نسبت به گرمای هرمزگان داره سفر کنیم. با اینکه فردا عیده ولی بازم هنوز مقصد رو تایید نهایی نکردیم تا خدا چه خواهد.

یه دوره آموزشی رو به سلامتی تعریف و برگزار کردم و با اینکه مدتها می گذشت که تدریس این دوره رو نداشتم خیلی خوب از پسش بر اومدم ولی بی نهایت به این نتیجه رسیدم که باید حسابی تو این مقوله خودم رو آپدیت کنم.

تصمیم بر آن شد که به بندرعباس مهاجرت نماییم و کلی دنبال خونه بودیم و در بهت کرایه های یهو بسیار سنگین شده اونجا دنبال خونه مناسبی بودیم تا هم مسیر دسترسیش خوب باشه و هم کیفیت منزلگاه خوبی و هم اجاره معقولی و طبعا از اونجایی که این سه گزینه به ندرت یافت میشه مجبور شدیم کل املاکی های بندر رو زیر و رو کنیم و بالاخره  خدا کمک کرد و خوردیم به پست یه خونه و مهمتر صاحبخونه خوب و گزینه مناسب یافت شد. ولی امین به شدت از اینکه از اینجا بریم تردید داشت به طوری که تا جایی که امکان داشت قرارداد خونه رو به تعویق مینداخت و امروز بعد از کلی فکر و آیتم رفت تا پول بیعانه رو به حساب بریزه. امیدوارم تصمیم عاقلانه ای گرفته باشیم. احساس امین به این شهر مثل احساس پدری است که فکر میکنه بچه اش داره دوران نوجوانی شو میگذرونه و به شدت نیاز به حضور پدرش دارد تا آینده خوبی واسش رقم بخوره. احساسش واسم قابل ستایشه چون میبینم که حضورش چقدر واسه این شهر مهم و تاثیر گذار بوده ولی اینکه خودش اینجا اون آرامش رو نداره و درعین حال  اینجا موندن ما رودور از هم می کنه  مجبور به این جابه جایی هستیم.با این یقین که امین حضورش رو در این شهر نیز حفظ خواهد کرد و تنهاش نمیذاره. به این آیه ایمان دارم و در تمام مدتی که دنبال خونه بودیم و تصمیم بر این جابه جایی داشتیم مرور می کردم که :

«رَّبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَأَنتَ خَیْرُ الْمُنزِلِینَ :ای پروردگار من ، مرا در جایگاهی مبارک فرودآور ، که تو بهترین راهبرانی »      پس ما هم  بهش توکل میکنیم.لبخند

تیر ماه به کار و نیمه کار گذشت و انشاله امین بتونه تا پایان مرداد دفاع کنه  تا از این مقوله  نیز سبکبار بیرون بیاییمآخ

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده: اکرم

چقدر خواندن همین چند خط ریتم ضربان قلبم رو تغییر داد:

مبادا که رویاهایت را فرو گذاری

می دانم، برآنی که کار را به پایان بری

شاید دیریاب باشد و بسیار دشوار،

شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی،

گاه تردید کنی که به این همه می ارزد؟

اما من به تو ایمان دارم،

و ندارم هیچ تردیدی،

که

پیروزخواهی شد

اگر بکوشی

آماندا پیرس



تاريخ : چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده: اکرم

دلم تنگ شده بود واسه خونه مجازیم.

کارهای عقب مونده رو دارم راست و ریست می کنم . جمعه آخرین مهلتیست که واسه دو کار تعریفش کردم . خدا بخیر کنه با این روزه داری در گرمای 50 درجه و رطوبت 70 درصدیاوه. به زنده ماندن آخر ماهم شک دارم . حلالم کنیدفرشته



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده: اکرم

این هفته کلا هفته کارهای عقب مانده است و سعی می کنم خودم رو آن تایم به اهداف مربوطه نزدیک کنم. دیروز برای کلی کار بندرعباس بودم که یکیش رفتن به استانداری برای گرفتن مدارک  ثبت انجمن بود. هرچند که وقتی رفتم گفتند نیاز نبود بیاین واسه فرم و اول باید مدارک رو بیارین در صورتی که تلفنی گفته بودند بیاین بهتون فرم بدیم تا بر اساس اون مدارک رو بیارینناراحت .فکر میکردم که روزه رو قصد سفر بزنم و روزه داری در گرمای 50 درجه رو به خودم تخفیف بدم اما فرشته درونم می گفت که می تونی و  همینطور هم شد و با وجود اینکه کلی اداره رو رفتم ولی بازم روزه اذیتم نکردفرشته. چند وقتیه که شدیدا وسوسه کارکردن تو کشورهای حاشیه خلیج تو ذهنم بالا و پایین می رفت خصوصا از وقتی که در مورد قطر خوندم که بالاترین سرانه درآمد رو در دنیا!! دارههیپنوتیزم. دیروز  هم که برای تحویل گرفتن پروژه جدید باید یه سر پیش یه شرکت که خیلی وقته به صورت دورکاری باهاش کار می کنم می رفتم  با مهندس سر این موضوع صحبت کردم و از اونجایی که رفت و آمد داره و دوستان زیادی هم می شناسه گفتم شاید بتونه کمک کنه. خلاصه اینکه بعد از کلی تشویق شدن واسه این ایده بهم گفت دوستی میشناسه که ایرانیه ولی ساکن اونجاست و اخیرا هم دنبال نیرو بوده از ایران و اتفاقا دنبال نیروی محیط زیست هم بوده واسه کار. خبر خوبی بود. گفت اگه همسرت هم راضی باشه واسه رفتن می تونین برین. کارها رو که تحویل گرفتم ساعت 3 و نیم شده بود و امین از اداره اش اومد دنبالم وبا هم برگشتیم. تو ماشین تو مسیر برگشت موضوع قطر رو بهش گفتم و مثل خودم شدیدا مشتاق شد که بریم و از اونجا تا زمانی که رسیدیم خونه مدام از مزایای رفتنمون حرف می زدیم دیگه به قول امین یه جایی شد که احساس کردیم الان چمدون رو بستیم و داریم میریم فرودگاه. خیلی خندیدیم و کلا قضیه اش مفرح شده بود واسمون واسه همین به امین گفتم حتی اگر قضیه امروز یه شوخی بود واسمون ولی همین حس شاد بودنش می ارزید که بهش اینقدر عمیق فکر کنیم. رسیدیم خونه دوتایی بیهوش بودیم . امین جلسه شورا داشت و طفلک ساعت 6 باید می رفت . نزدیک افطار زنگ زدم مهندس که بهش بگم سفارش ما رو به دوستش بکنه که گفت خیلی وقته باهاش در ارتباط نیست و فقط ایمیل مشاورش رو داره و قرار شده بهش ایمیل بزنه و شرایطش رو واسمون دربیاره. افطاری رو که درست میکردم امین رسید با  کلی خرید و یه ظرف آش و نون داغ واسه افطارخوشمزه. نشستیم دوتایی به سبک شادمانه افطار کردیم  و به این فکر کردیم که حالا نشد ایران هم می تونه واسمون جای کار داشته باشهنیشخند.

امروز زبان رو جدی تر خوندم بوی مهاجرت هم یه جورایی انگیزه رو انگار بالاتر برد واسمچشمک.چند وقتیه که تصمیم رفتن به بندرعباس برای زندگی برای بعد از شهریور شدییییدا فکر من و امین رو مشغول کرده و داریم سعی می کنیم دنبال بهترین تصمیم باشیم واسه اینکه به برنامه هامون برسیم. امیدوارم بتونم توی این تصمیم گیری مشاور خوبی برای امین باشم و احساسات غالبونه ام مانع  تصمیم گیری منطقی و پیشرفت دوتاییمون نشه آمیین.



تاريخ : چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده: اکرم

دقت کردین همیشه وقتی برای یک کار یا اتفاقی برنامه ریزی می کنیم همیشه منتظر یک شروعی تاریخی برای شروع برنامه مون هستیم. مثلا  از اول ماه آینده باشگاه رو ثبت نام میکنم ، از شنبه  مطالعه ام رو شروع می کنم و از فردا سعی میکنم رژیم بگیرم و در مورد من 90 درصد این تواریخ هیچگاه به وقوع نپیوسته. مثال واضحش هم بر می گرده به قراردادهای سحرخیزی که از 16 سالگی تو دفتر خاطراتم تکرار شده تااااااا همین فروردین امسال که برای خودم  اول سالنامه ام نوشتم از اول امسال سحر خیز خواهم شد یا کلی برنامه های تاریخ دار برای شروع دوره های آموزشی ،شروع ورزش و باشگاه رفتن،تغذیه صحیح و رسیدگی به پوست و ترک عادتهای بد و... اما اعتراف می کنم این مدیریت زمان همیشه برای من مفید نبوده و هرچند همیشه شروع یه کار مفید رو با یک مناسبت آغاز کردن اتفاق انگیزه بخشی محسوب می شه اما ادامه دادن اون در فرآیند مدت دار کمی مقوله مدیریت زمان به سبک حرفه ای ها رو می طلبید که من یکی در این مقوله همیشه کمی لنگ زده ام.

این پستی که امروز می خوام بنویسم حاصل تجربه های چند ساله منه و الان که دارم ثبتش می کنم خودم هم همراه با جملاتش یه جورایی دارم به خودم اثبات می شم. حالا این نظریه من پیش پرداخت  های ذهنی داشت که همه اوناها رو دریک نظریه جمع کردم و اسمش رو  از الان می گذاریم نظریه مدیریت زمان به سبک  5 دقیقه های من که هرکسی می تونه اسم خودش رو توی این من جا بده . حالا میریم سر  پیش پرداخت ها و رویدادهایی که به این نظریه انجامید (البته این رو ذکر کنم که من در کل آدم تابع زمانی هیچ وقت نبودم و به قول دانشمندان علوم فیزیک به دلیل آنتروپی بالای وجودیم همیشه اموراتم دقیقه  90 که چه عرض کنم در وقت اضافه صورت می گرفت و دراین پست هم یه جورایی به سبکی سخت و تلخ اعتراف به این نقصانیتم دارمخجالت) :

1- هر وقت صبحها می خواستم برای دل خودم و نه به خاطر رسیدن به جای خاصی صبح زود پاشم تا چشمهامو باز می کردم و از لای پلکهای نیمه باز ساعت رو می دیدم به خودم می گفتم 5 دقیقه دیگه پامی شم و اگه ساعت بود 6:45 می گفتم یه ربع دیگه7 پا می شم و می خوابیدمخمیازهبعد که دوباره ساعت رو چک می کردم  و می دیدم  7 و نیم شده میگفتم 8 پا میشمخمیازه الان یه کم زوده و این ماجرا تا جایی ادامه داشت که غیرته درونم بیدار شه عصبانیو همیشه توی این برنامه  سحر خیزی حداقل 2 ساعت با برنامه اصلی فاصله بودنیشخند.

2- هر وقت پای تلویزیون بودم می گفتم این برنامه رو ببینم پا میشم و اگه بعد اون برنامه یه برنامه جالب دیگه به طور اتفاقی پخش می شد این داستان تا حداقل 3 ساعت از زمان نامبرده فاصله میگرفت . همین اتفاق به شدت خیلی بیشتر در مورد اموراتی مانند اینترنت گردی ، موبایل گردی ، بازیهای پلید رایانه ای و ... نیز قابل تعمیم بود خصوصا اینترنت که زمان رو اصلا درخودش محو می کنه. درمورد بازی های کامپیوتری ره همینو بگم که هنوز که هنوزه هیچ بازی رو رو سیستم کامپیوترم نصب نمی کنم چون اگه نصب کنم وسوسه شکستن رکورد اون بازی یه جورایی این تعویق  5 دقیقه و 1 ساعت و ... رو به شبانه روز می کشهقهر.

3- هر وقت خواستم یه کتاب شعر رو حفظ کنم یا یا یه کتاب زبان رو شروع به خوندن کنم یا یه چی شبیه به اون  اول تعداد شعرهای کتاب رو میشمرم بعد تقسیم بر تعداد ماههای مد نظرم می کنم فبعد به دلیل اینکه نخواهم زمان زیادی رو بگذارم و زود به هدفم برسم( که همیشه هم هم دو یا سه ماه بیشتر نیست!!!) روزی حداقل یه شعر و یا سه درس رو  تعریف می کنم و از اونجایی که اون شعره برای حفظ کردنش باید حداقل یه ساعت روش متمرکز شم لذا بعد سه روز پیگیری برنامه سنگین شمرده شده و  ازش عقب می افتادم و شروع آن به شنبه هفته آینده موکول می گردید و اینجوریاست که من از دیوان شخیص حافظ همون اولین غزل " الا یا ایها الساقی ..." و از کلیات سعدی" منت خدای عز و جل .."  و از دیوان شمس "ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد " و از قران عزیز  هم  بعد از بارها حفظ جزء اول فقط 5  آیه اول بقره رو الان میتونم براتون از حفظ بخونم .هی ی یافسوس

4- همیشه وقتی می خواستم برای رسیدن به  یک جای مهم و غیر مهم در یک زمان مشخص آماده شم مجددا همین 5 دقیقه ها یی که مدام میگفتم الان زوده و 5 دقیقه دیگه آماده می شم منو به جایی می رسوند که به یاد ندارم برای رسیدن به یک کلاس دانشگاه تو حیاط قدم زنون رفته باشم و همیشه از زمان دانش آموزی تا الان که استادم  محوطه حیاط رو به عنوان جایی برای دویدن می شناسم.قهر

5- مبحث مطالعه که میدونم درد خیلی ها غیر از منه و  بازش کنم خیلی ها بامن همدرد بودند. از خاطرات شب امتحان و توبه هایی که می کردیم از ترم بعد از شروع ترم شروع به خوندن می کنم بگیر تا کتابهایی که خریدیم و خیلی وقته نیت کردیم شنبه برسه و از خجالت نویسنده هاشون در بیاییم.

6-وکلی  برنامه های خرد و کلان از مناجات روزانه و ورزش و تغذیه صحیح و تغییر عادت نوشیدن مایعات  و ... که همشون منوط به رسیدن یه شنبه ای بودند که سالهاست تو تقویم روزانه-مون نرسیده. تمامی این اتفاقات همیشه مثل یه وزنه به ذهن من آویزون بودند که کی میشه من به این نکته برسم که تونستم بر اساس برنامه ام  پیش برم و دیگه یه جورایی داشتم به این ضرب المثله ایمان می آوردم که "توبه گرگ مرگه "  که  چندتا اتفاق الهام گر این شدن واسم که  نه بابا گرگ هم می تونه بدون مردن توبه کنهلبخند و اما اون اتفاقات خوب:

1- ازدواج با امین و قرار گیری در کنار فردی کاملا منضبط از لحاظ زمانی که فکر نمی کنم تا حالا جایی تاخیر زمانی داشته است ذره بین رو به دستم داد تا ببینم کجاهاست که اون تونسته این زمان رو مهار خودش کنه . در واقع قرار گرفتن در کنار یه فرد منضبط بهم کمک کرد تا لیستی از بایدها و نبایدهایی که در امر خطیر مدیریت زمان بهم کمک کنه رو  دربیارم و یه جورایی الگوی رفتاری و شاهد عینی از یک موفقیت رو برام تعریف می کرد.

2-  همگام شدن یه برنامه ریزی من با یه سریال 1 ساعته تلویزیون. خیلی اتفاق پیش و پا افتاده ای بود اما خیلی روم تاثیر ژرفی گذاشت. توی یک برنامه ریزی سه ماهه با خودم  قرار گذاشتم که یه مبحث رو  که خیلی برام مهم بود شروع به مطالعه کنم. بعد یه مدت  اون برنامه رو به دلیل  ایکه زمان  کافی ندارم  کنار گذاشتم. خیلی اتفاقی سریالی رو از تلویزیون دنبال  کردم ( من خیلی شخصیت وابسته به  سریال تلویزیونی نیستم و اگه یکسال تلویزیون نداشته باشم خیلی احساس نیاز بهش نمی کنم  و چه بسا زمانهایی بود که یک ماه تلویزیون روشن نمی شد ولی اگه روشن باشه دلم نمیاد خاموشش کنمنیشخند) بههله اینجوری شد که من سریال رو تعقیب کردم تا یه شب که  اون سریال می خواست شروع بشه گفت قسمت  126 و فکر کنم هنوز یه صدتایی داشت تا بخواد تموم شه.با خودم فکر کردم یعنی 126 تا 1 ساعت و اگه این 126 ساعت رو روی اون مبحث کار کرده بودم الان چقدر احساس رضایت درون داشتن ولی اونو صرف جایی کردم که این احساس رو بهم نمی ده. کنترل رو برداشتم و  از حرصی که با این فکرم بهم دست داده بود تلویزیون رو خاموش کردم و تو مانیتور خاموشش نشستم به فکر کردن به عملکردی که داشتم ( البته  خیلی سریال مهمی هم به نظرم نبودزبان ).

خوب همه این اتفاقات خوب و بد منجر شد به جرقه فکری واسه من برای رسیدن به یه مدیریت زمانی که توش  هیچ آنتروپی  و بی نظمی نتونه دخل و تصرف داشته باشه و در عین حال بتونم به عادتهای خوبی که می خوام دست پیدا کنم بدون انتظار رسیدن به شنبه ای خاص و قانون طلایی مدیریت زمان به سبک 5 دقیقه های اکرم رو اختراع کردمعینک. این قانون اینجوریه که طول روز رو بر اساس واحد زمانی 5 دقیقه خورد می کنه یعنی این که  بزرگترین واحد زمانی 5 دقیقه است و چیزی به نام یه ساعت دیگه نداریم. اگه ساعت 4:45 دقیقه باشه و تو بخوای کاری رو شروع کنی تا 5 صبر نمیکنی چون سه تا واحد زمانی رو از دست می دی. یا اینکه وقتی اینترنت گردی می کنی می تونی به خودت 25 دقیقه یعنی 5 تا واحد اختصاص بدی. در واقع یه جورایی تمامی واحدهای زمانی رو برای خودت معنی دار تعریف می کنی و چیزی به نام زمان مرده نداری. چون وقتی ساعت 4 و نیم باشه و تو بخوای صبر کنی تا 5 بشه عملا نیم ساعت از زمانت رو می کشی ولی همین رو می تونی در قالب 5 واحد باهاش کارهایی رو که تعریف کردی و  به قولی ازشون قورباغه ساختی قورت بدی. میتونی توش حرکات کششی رو انجام بدی، لباسهای شسته توی ماشین رو آویزون کنی ، قفسه کتابت رو مرتب کنی، برنامه شبت رو تنظیم کنی ، یه لیوان آب بخوری،یک ماسک ساده روی پوستت بذاری  و یه بیت شعر حفظ کنی. اینا کارهای مهمی هستن که عموما براش واحد زمانی زیادی تنظیم میکنیم ولی همشون در واحدهای خرد قابل انجام هستن. اینجوری میشه که بعد از یه مدت بدون این که احساس کنیم کار خاصی صورت گرفته یا خسته شدیم یه عالمه از برنامه ها رو پیش ببریم. اینجوری حتی مجبور نیستیم زمانهای زیادی از تبلیغات تلویزیون رو ببینیم یا حتی در واحد زمانی کوچکی که کامپیوترمون روشن میشه، آب کتری جوش میاد و غذا درحال آماده شدنه می تونیم زمان واسه پیدا کردن کارهای کوچیک هم پیدا کنیم. صبحها برای بیدار شدن منتظر 5 دقیقه خاص نخواهیم بود چون هرکدوم از اون واحدهای از دست رفته ما رو از برنامه های خردمون کلی عقب میندازه. چیزی که همیشه برای من اتفاق می افتاد اما برای امین نه.چون برای هر 5 دقیقه خودش یه واحد زمانی بزرگ محسوب میشد و واسش برنامه تعریف کرده بود. نمی دونم این روشی که گفتم چقدر می تونه بهتون کمک کنه اما واسه من بیمار که کلی حکم  اکسیر داشت. سعی کنین ازش استفاده کنین و اگه براتون مفید بود هم به دوستان خود بیاموزید. حق نشر این نظریه بسیار مهم که سالها برای اثبات  رو آن تئوری های مختلفی مورد آنالیز قرار گرفته اندیول رو در ازای  رسالتی که در ازای آموختن آن به دوستان خود دارید به شما میبخشم. 5 دقیقه های خوب و مفید و سرشار از عشقی داشته باشیدلبخند



امکانات وب


  • زیبا مد | سبزک