تاريخ : چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده: اکرم

چقدر خواندن همین چند خط ریتم ضربان قلبم رو تغییر داد:

مبادا که رویاهایت را فرو گذاری

می دانم، برآنی که کار را به پایان بری

شاید دیریاب باشد و بسیار دشوار،

شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی،

گاه تردید کنی که به این همه می ارزد؟

اما من به تو ایمان دارم،

و ندارم هیچ تردیدی،

که

پیروزخواهی شد

اگر بکوشی

آماندا پیرس



تاريخ : چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده: اکرم

دلم تنگ شده بود واسه خونه مجازیم.

کارهای عقب مونده رو دارم راست و ریست می کنم . جمعه آخرین مهلتیست که واسه دو کار تعریفش کردم . خدا بخیر کنه با این روزه داری در گرمای 50 درجه و رطوبت 70 درصدیاوه. به زنده ماندن آخر ماهم شک دارم . حلالم کنیدفرشته



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده: اکرم

این هفته کلا هفته کارهای عقب مانده است و سعی می کنم خودم رو آن تایم به اهداف مربوطه نزدیک کنم. دیروز برای کلی کار بندرعباس بودم که یکیش رفتن به استانداری برای گرفتن مدارک  ثبت انجمن بود. هرچند که وقتی رفتم گفتند نیاز نبود بیاین واسه فرم و اول باید مدارک رو بیارین در صورتی که تلفنی گفته بودند بیاین بهتون فرم بدیم تا بر اساس اون مدارک رو بیارینناراحت .فکر میکردم که روزه رو قصد سفر بزنم و روزه داری در گرمای 50 درجه رو به خودم تخفیف بدم اما فرشته درونم می گفت که می تونی و  همینطور هم شد و با وجود اینکه کلی اداره رو رفتم ولی بازم روزه اذیتم نکردفرشته. چند وقتیه که شدیدا وسوسه کارکردن تو کشورهای حاشیه خلیج تو ذهنم بالا و پایین می رفت خصوصا از وقتی که در مورد قطر خوندم که بالاترین سرانه درآمد رو در دنیا!! دارههیپنوتیزم. دیروز  هم که برای تحویل گرفتن پروژه جدید باید یه سر پیش یه شرکت که خیلی وقته به صورت دورکاری باهاش کار می کنم می رفتم  با مهندس سر این موضوع صحبت کردم و از اونجایی که رفت و آمد داره و دوستان زیادی هم می شناسه گفتم شاید بتونه کمک کنه. خلاصه اینکه بعد از کلی تشویق شدن واسه این ایده بهم گفت دوستی میشناسه که ایرانیه ولی ساکن اونجاست و اخیرا هم دنبال نیرو بوده از ایران و اتفاقا دنبال نیروی محیط زیست هم بوده واسه کار. خبر خوبی بود. گفت اگه همسرت هم راضی باشه واسه رفتن می تونین برین. کارها رو که تحویل گرفتم ساعت 3 و نیم شده بود و امین از اداره اش اومد دنبالم وبا هم برگشتیم. تو ماشین تو مسیر برگشت موضوع قطر رو بهش گفتم و مثل خودم شدیدا مشتاق شد که بریم و از اونجا تا زمانی که رسیدیم خونه مدام از مزایای رفتنمون حرف می زدیم دیگه به قول امین یه جایی شد که احساس کردیم الان چمدون رو بستیم و داریم میریم فرودگاه. خیلی خندیدیم و کلا قضیه اش مفرح شده بود واسمون واسه همین به امین گفتم حتی اگر قضیه امروز یه شوخی بود واسمون ولی همین حس شاد بودنش می ارزید که بهش اینقدر عمیق فکر کنیم. رسیدیم خونه دوتایی بیهوش بودیم . امین جلسه شورا داشت و طفلک ساعت 6 باید می رفت . نزدیک افطار زنگ زدم مهندس که بهش بگم سفارش ما رو به دوستش بکنه که گفت خیلی وقته باهاش در ارتباط نیست و فقط ایمیل مشاورش رو داره و قرار شده بهش ایمیل بزنه و شرایطش رو واسمون دربیاره. افطاری رو که درست میکردم امین رسید با  کلی خرید و یه ظرف آش و نون داغ واسه افطارخوشمزه. نشستیم دوتایی به سبک شادمانه افطار کردیم  و به این فکر کردیم که حالا نشد ایران هم می تونه واسمون جای کار داشته باشهنیشخند.

امروز زبان رو جدی تر خوندم بوی مهاجرت هم یه جورایی انگیزه رو انگار بالاتر برد واسمچشمک.چند وقتیه که تصمیم رفتن به بندرعباس برای زندگی برای بعد از شهریور شدییییدا فکر من و امین رو مشغول کرده و داریم سعی می کنیم دنبال بهترین تصمیم باشیم واسه اینکه به برنامه هامون برسیم. امیدوارم بتونم توی این تصمیم گیری مشاور خوبی برای امین باشم و احساسات غالبونه ام مانع  تصمیم گیری منطقی و پیشرفت دوتاییمون نشه آمیین.



تاريخ : چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده: اکرم

دقت کردین همیشه وقتی برای یک کار یا اتفاقی برنامه ریزی می کنیم همیشه منتظر یک شروعی تاریخی برای شروع برنامه مون هستیم. مثلا  از اول ماه آینده باشگاه رو ثبت نام میکنم ، از شنبه  مطالعه ام رو شروع می کنم و از فردا سعی میکنم رژیم بگیرم و در مورد من 90 درصد این تواریخ هیچگاه به وقوع نپیوسته. مثال واضحش هم بر می گرده به قراردادهای سحرخیزی که از 16 سالگی تو دفتر خاطراتم تکرار شده تااااااا همین فروردین امسال که برای خودم  اول سالنامه ام نوشتم از اول امسال سحر خیز خواهم شد یا کلی برنامه های تاریخ دار برای شروع دوره های آموزشی ،شروع ورزش و باشگاه رفتن،تغذیه صحیح و رسیدگی به پوست و ترک عادتهای بد و... اما اعتراف می کنم این مدیریت زمان همیشه برای من مفید نبوده و هرچند همیشه شروع یه کار مفید رو با یک مناسبت آغاز کردن اتفاق انگیزه بخشی محسوب می شه اما ادامه دادن اون در فرآیند مدت دار کمی مقوله مدیریت زمان به سبک حرفه ای ها رو می طلبید که من یکی در این مقوله همیشه کمی لنگ زده ام.

این پستی که امروز می خوام بنویسم حاصل تجربه های چند ساله منه و الان که دارم ثبتش می کنم خودم هم همراه با جملاتش یه جورایی دارم به خودم اثبات می شم. حالا این نظریه من پیش پرداخت  های ذهنی داشت که همه اوناها رو دریک نظریه جمع کردم و اسمش رو  از الان می گذاریم نظریه مدیریت زمان به سبک  5 دقیقه های من که هرکسی می تونه اسم خودش رو توی این من جا بده . حالا میریم سر  پیش پرداخت ها و رویدادهایی که به این نظریه انجامید (البته این رو ذکر کنم که من در کل آدم تابع زمانی هیچ وقت نبودم و به قول دانشمندان علوم فیزیک به دلیل آنتروپی بالای وجودیم همیشه اموراتم دقیقه  90 که چه عرض کنم در وقت اضافه صورت می گرفت و دراین پست هم یه جورایی به سبکی سخت و تلخ اعتراف به این نقصانیتم دارمخجالت) :

1- هر وقت صبحها می خواستم برای دل خودم و نه به خاطر رسیدن به جای خاصی صبح زود پاشم تا چشمهامو باز می کردم و از لای پلکهای نیمه باز ساعت رو می دیدم به خودم می گفتم 5 دقیقه دیگه پامی شم و اگه ساعت بود 6:45 می گفتم یه ربع دیگه7 پا می شم و می خوابیدمخمیازهبعد که دوباره ساعت رو چک می کردم  و می دیدم  7 و نیم شده میگفتم 8 پا میشمخمیازه الان یه کم زوده و این ماجرا تا جایی ادامه داشت که غیرته درونم بیدار شه عصبانیو همیشه توی این برنامه  سحر خیزی حداقل 2 ساعت با برنامه اصلی فاصله بودنیشخند.

2- هر وقت پای تلویزیون بودم می گفتم این برنامه رو ببینم پا میشم و اگه بعد اون برنامه یه برنامه جالب دیگه به طور اتفاقی پخش می شد این داستان تا حداقل 3 ساعت از زمان نامبرده فاصله میگرفت . همین اتفاق به شدت خیلی بیشتر در مورد اموراتی مانند اینترنت گردی ، موبایل گردی ، بازیهای پلید رایانه ای و ... نیز قابل تعمیم بود خصوصا اینترنت که زمان رو اصلا درخودش محو می کنه. درمورد بازی های کامپیوتری ره همینو بگم که هنوز که هنوزه هیچ بازی رو رو سیستم کامپیوترم نصب نمی کنم چون اگه نصب کنم وسوسه شکستن رکورد اون بازی یه جورایی این تعویق  5 دقیقه و 1 ساعت و ... رو به شبانه روز می کشهقهر.

3- هر وقت خواستم یه کتاب شعر رو حفظ کنم یا یا یه کتاب زبان رو شروع به خوندن کنم یا یه چی شبیه به اون  اول تعداد شعرهای کتاب رو میشمرم بعد تقسیم بر تعداد ماههای مد نظرم می کنم فبعد به دلیل اینکه نخواهم زمان زیادی رو بگذارم و زود به هدفم برسم( که همیشه هم هم دو یا سه ماه بیشتر نیست!!!) روزی حداقل یه شعر و یا سه درس رو  تعریف می کنم و از اونجایی که اون شعره برای حفظ کردنش باید حداقل یه ساعت روش متمرکز شم لذا بعد سه روز پیگیری برنامه سنگین شمرده شده و  ازش عقب می افتادم و شروع آن به شنبه هفته آینده موکول می گردید و اینجوریاست که من از دیوان شخیص حافظ همون اولین غزل " الا یا ایها الساقی ..." و از کلیات سعدی" منت خدای عز و جل .."  و از دیوان شمس "ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد " و از قران عزیز  هم  بعد از بارها حفظ جزء اول فقط 5  آیه اول بقره رو الان میتونم براتون از حفظ بخونم .هی ی یافسوس

4- همیشه وقتی می خواستم برای رسیدن به  یک جای مهم و غیر مهم در یک زمان مشخص آماده شم مجددا همین 5 دقیقه ها یی که مدام میگفتم الان زوده و 5 دقیقه دیگه آماده می شم منو به جایی می رسوند که به یاد ندارم برای رسیدن به یک کلاس دانشگاه تو حیاط قدم زنون رفته باشم و همیشه از زمان دانش آموزی تا الان که استادم  محوطه حیاط رو به عنوان جایی برای دویدن می شناسم.قهر

5- مبحث مطالعه که میدونم درد خیلی ها غیر از منه و  بازش کنم خیلی ها بامن همدرد بودند. از خاطرات شب امتحان و توبه هایی که می کردیم از ترم بعد از شروع ترم شروع به خوندن می کنم بگیر تا کتابهایی که خریدیم و خیلی وقته نیت کردیم شنبه برسه و از خجالت نویسنده هاشون در بیاییم.

6-وکلی  برنامه های خرد و کلان از مناجات روزانه و ورزش و تغذیه صحیح و تغییر عادت نوشیدن مایعات  و ... که همشون منوط به رسیدن یه شنبه ای بودند که سالهاست تو تقویم روزانه-مون نرسیده. تمامی این اتفاقات همیشه مثل یه وزنه به ذهن من آویزون بودند که کی میشه من به این نکته برسم که تونستم بر اساس برنامه ام  پیش برم و دیگه یه جورایی داشتم به این ضرب المثله ایمان می آوردم که "توبه گرگ مرگه "  که  چندتا اتفاق الهام گر این شدن واسم که  نه بابا گرگ هم می تونه بدون مردن توبه کنهلبخند و اما اون اتفاقات خوب:

1- ازدواج با امین و قرار گیری در کنار فردی کاملا منضبط از لحاظ زمانی که فکر نمی کنم تا حالا جایی تاخیر زمانی داشته است ذره بین رو به دستم داد تا ببینم کجاهاست که اون تونسته این زمان رو مهار خودش کنه . در واقع قرار گرفتن در کنار یه فرد منضبط بهم کمک کرد تا لیستی از بایدها و نبایدهایی که در امر خطیر مدیریت زمان بهم کمک کنه رو  دربیارم و یه جورایی الگوی رفتاری و شاهد عینی از یک موفقیت رو برام تعریف می کرد.

2-  همگام شدن یه برنامه ریزی من با یه سریال 1 ساعته تلویزیون. خیلی اتفاق پیش و پا افتاده ای بود اما خیلی روم تاثیر ژرفی گذاشت. توی یک برنامه ریزی سه ماهه با خودم  قرار گذاشتم که یه مبحث رو  که خیلی برام مهم بود شروع به مطالعه کنم. بعد یه مدت  اون برنامه رو به دلیل  ایکه زمان  کافی ندارم  کنار گذاشتم. خیلی اتفاقی سریالی رو از تلویزیون دنبال  کردم ( من خیلی شخصیت وابسته به  سریال تلویزیونی نیستم و اگه یکسال تلویزیون نداشته باشم خیلی احساس نیاز بهش نمی کنم  و چه بسا زمانهایی بود که یک ماه تلویزیون روشن نمی شد ولی اگه روشن باشه دلم نمیاد خاموشش کنمنیشخند) بههله اینجوری شد که من سریال رو تعقیب کردم تا یه شب که  اون سریال می خواست شروع بشه گفت قسمت  126 و فکر کنم هنوز یه صدتایی داشت تا بخواد تموم شه.با خودم فکر کردم یعنی 126 تا 1 ساعت و اگه این 126 ساعت رو روی اون مبحث کار کرده بودم الان چقدر احساس رضایت درون داشتن ولی اونو صرف جایی کردم که این احساس رو بهم نمی ده. کنترل رو برداشتم و  از حرصی که با این فکرم بهم دست داده بود تلویزیون رو خاموش کردم و تو مانیتور خاموشش نشستم به فکر کردن به عملکردی که داشتم ( البته  خیلی سریال مهمی هم به نظرم نبودزبان ).

خوب همه این اتفاقات خوب و بد منجر شد به جرقه فکری واسه من برای رسیدن به یه مدیریت زمانی که توش  هیچ آنتروپی  و بی نظمی نتونه دخل و تصرف داشته باشه و در عین حال بتونم به عادتهای خوبی که می خوام دست پیدا کنم بدون انتظار رسیدن به شنبه ای خاص و قانون طلایی مدیریت زمان به سبک 5 دقیقه های اکرم رو اختراع کردمعینک. این قانون اینجوریه که طول روز رو بر اساس واحد زمانی 5 دقیقه خورد می کنه یعنی این که  بزرگترین واحد زمانی 5 دقیقه است و چیزی به نام یه ساعت دیگه نداریم. اگه ساعت 4:45 دقیقه باشه و تو بخوای کاری رو شروع کنی تا 5 صبر نمیکنی چون سه تا واحد زمانی رو از دست می دی. یا اینکه وقتی اینترنت گردی می کنی می تونی به خودت 25 دقیقه یعنی 5 تا واحد اختصاص بدی. در واقع یه جورایی تمامی واحدهای زمانی رو برای خودت معنی دار تعریف می کنی و چیزی به نام زمان مرده نداری. چون وقتی ساعت 4 و نیم باشه و تو بخوای صبر کنی تا 5 بشه عملا نیم ساعت از زمانت رو می کشی ولی همین رو می تونی در قالب 5 واحد باهاش کارهایی رو که تعریف کردی و  به قولی ازشون قورباغه ساختی قورت بدی. میتونی توش حرکات کششی رو انجام بدی، لباسهای شسته توی ماشین رو آویزون کنی ، قفسه کتابت رو مرتب کنی، برنامه شبت رو تنظیم کنی ، یه لیوان آب بخوری،یک ماسک ساده روی پوستت بذاری  و یه بیت شعر حفظ کنی. اینا کارهای مهمی هستن که عموما براش واحد زمانی زیادی تنظیم میکنیم ولی همشون در واحدهای خرد قابل انجام هستن. اینجوری میشه که بعد از یه مدت بدون این که احساس کنیم کار خاصی صورت گرفته یا خسته شدیم یه عالمه از برنامه ها رو پیش ببریم. اینجوری حتی مجبور نیستیم زمانهای زیادی از تبلیغات تلویزیون رو ببینیم یا حتی در واحد زمانی کوچکی که کامپیوترمون روشن میشه، آب کتری جوش میاد و غذا درحال آماده شدنه می تونیم زمان واسه پیدا کردن کارهای کوچیک هم پیدا کنیم. صبحها برای بیدار شدن منتظر 5 دقیقه خاص نخواهیم بود چون هرکدوم از اون واحدهای از دست رفته ما رو از برنامه های خردمون کلی عقب میندازه. چیزی که همیشه برای من اتفاق می افتاد اما برای امین نه.چون برای هر 5 دقیقه خودش یه واحد زمانی بزرگ محسوب میشد و واسش برنامه تعریف کرده بود. نمی دونم این روشی که گفتم چقدر می تونه بهتون کمک کنه اما واسه من بیمار که کلی حکم  اکسیر داشت. سعی کنین ازش استفاده کنین و اگه براتون مفید بود هم به دوستان خود بیاموزید. حق نشر این نظریه بسیار مهم که سالها برای اثبات  رو آن تئوری های مختلفی مورد آنالیز قرار گرفته اندیول رو در ازای  رسالتی که در ازای آموختن آن به دوستان خود دارید به شما میبخشم. 5 دقیقه های خوب و مفید و سرشار از عشقی داشته باشیدلبخند



تاريخ : یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ | ٧:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده: اکرم

امروز بلندترین روز سال محسوب میشه واسه همین امید دارم که اقدامات بیشتری رو صورت بدم!!! از جمله یه برنامه ریزی بلند و بالا واسه روزهای بلند و با برکت تابستون.

دیروز به واسطه روزه دار بودن خیلی بی حس بودم و همینطور به خاطر اینکه 90 درصد ذهنم درگیر بود عملا کاری از پیش نبردم.

دیروز تو ذهنم بود دوباره برم ارشد اونم یه دانشگاه خوب مثل شریف بخونم!! ارشد یه رشته مرتبط با رشته خودم ولی مهندسی و تخصصی تر. شاید این احساس واسه اینه که ارشد خودم با اینکه بهش تسلط داشتم ولی منو از لحاظ فنی راضی نکرد. سرچ کردم دیدم منابعش خیلی سخته و شاید یکسال طول بکشه واسه آماده شدن براش. مدام تو ذهنم همه جملاتی می اومد که اگه می خوای زندگیت متحول شه باید بتونی راه های سخت رو بری و ازشون نترسی و خیلی از آدمهای موفق راههای جدید زندگیشون رو با روی باز استقبال می کردن و.....خیلی بهم استرس وارد شده بود الکی. تا شب عملا ذهنم اجازه فکر کردن به چیز دیگری رو نمی داد. اینطور مواقع یاد آیه " اهدنا الصراط المستقیم" می افتم و اینکه واقعا چه دعای خوبیه که آدم بدونه راهش چیه. موقع افطار نشستم سر سجاده و عمیق به خواسته هام و اینکه داشتن هر چی چقدر می تونه بهم تو هدفم کمک کنه و چقدر می تونه بهم احساس رضایت از خویشتن بده  فکر کردم.دیدم درسته که اون رشته فنی می تونه بهم کمک کنه اما این درمورد چندواحدشه اما اینکه من براش سه سال وقت تمام بذارم و قبلش واسه کنکور تمامی کتابهای لیسانسش رو بخونم و مسلط شم و بعدش دوباره تمام واحدهای بیربط و با ربطش رو بخونم اصلا منطقی نیست . به جاش می تونم یه دوره تخصصی  حداقل شش ماهه رو واسه خودم تعریف کنم. بعد فکر کردم من که امسال باید زبان و مقاله هامو واسه پذیرش دکترا تقویت کنم چرا پس این توانم رو  واسه دکترا اینجا  هم امتحان نکنم و وقتم  رو هم بذارم واسه کنکور دکترایی که دوست دارم و مرتبط با رشته ام هم هست. اگه هم قبول نشدم یا پذیرش یه جا جور شد هم چیزی از دستم نرفته چون کلی منابع تخصصی رو خوندم و مطالعه کردم و چی بهتر از این. این فکرها مغزم رو باز کرد احساس کردم اون لحظه دارم صداهای بیرون رو می شنوم و دیدنی هاشو می بینم . قبلش امین که باهام حرف می زد اصلا حواسم نبود و اون طفلک هم فکر می کرد واسه خاطر روزه داری که اینجوریم و حتی وقتی پیشنهاد داد که واسه تماشای فوتبال ایران و آرژانتین بریم یه جا دیگه ببینیم هیچ استقبالی نکردم .سجاده رو جمع کردم و سبکبال رفتم تا افطار کنم به امین گفتم بیا واسه فوتبال تخمه و بساطش رو بگیریم بریم خونه بابا اینا و امین متعجب فقط بهم لبخند زد . احساس می کردم داره با خودش می گه اونجایی که می گن آدم گرسنه دین و ایمون نداره اینجاستنیشخند.

خلاصه اینکه امروز حس خوبی دارم تکلیفم با خودم روشنه و سعی کردم بشینم برنامه تابستونم رو تعریف کنم. اول اینکه رو تقویم دیوارم واسه ماههای تابستون کتاب های زبان رو تعریف کردم. از 15 سالگی عادت دارم تقویمم رو به سبک خودمم بسازم و رو دیوار داشتهه باشم و هر سال یه جور. امسال هم اونو به صورت دایره های دوار واسه هر هفته تفکیک کردم و هر هفته به خودم یه دایره می دم.

امروز آخرین درس 125 واژه سخت تر انتهای کتاب 504 واژه تموم می شه و از شرش راحت می شم. نمی دونم آخه  چرا اسم این کتاب رو گذاشتن 504 واژه  کاملا ضروری و کی بدتر از اون اینو تو ایران جز منابع زبان مد کرده من که تا امروز که 125 هم اضافه ترش رو خوندم هیچ ضرورتی در واژهاش ندیدم و تنها به هدف ریدینگ بهتر تا اینجا تحملش کردم که شک دارم تاثیر مثبت گذاشته باشدمتفکر. این هم به همت سایت Memrise بود که تونستم به این امر سخت فائق آیم و خداوند روح سازندگان این سایت رو قرین رحمت خود قرار دهد. هر کی نمی دونه بدونه که سایتش فوق العااااااده مفیده واسه لغات زبان. انشاله اگه بشه میخوام  کتاب واژه های ضروری تافل و همینطور 1100 واژه رو که از منابع زبان دکتری محسوب می شن از تو همین سایت  رو واسه تابستون بخونم به علاوه کتابهای vocab in use که فوق العاده کتابهای شیرینی محسوب میشن رو هم خودم بخونم . منابع لیسینینگ هم جمع کردم که این مهارت هم یه کم جلو بره.

چه برنامه ای شودددد این تابستون. برم سراغ پروژه که واسه خاطر افکار پریشون و مشوش دیروز کلی ازش عقب افتادمناراحت.



امکانات وب


  • زیبا مد | سبزک