تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده: اکرم

این هفته کلا هفته کارهای عقب مانده است و سعی می کنم خودم رو آن تایم به اهداف مربوطه نزدیک کنم. دیروز برای کلی کار بندرعباس بودم که یکیش رفتن به استانداری برای گرفتن مدارک  ثبت انجمن بود. هرچند که وقتی رفتم گفتند نیاز نبود بیاین واسه فرم و اول باید مدارک رو بیارین در صورتی که تلفنی گفته بودند بیاین بهتون فرم بدیم تا بر اساس اون مدارک رو بیارینناراحت .فکر میکردم که روزه رو قصد سفر بزنم و روزه داری در گرمای 50 درجه رو به خودم تخفیف بدم اما فرشته درونم می گفت که می تونی و  همینطور هم شد و با وجود اینکه کلی اداره رو رفتم ولی بازم روزه اذیتم نکردفرشته. چند وقتیه که شدیدا وسوسه کارکردن تو کشورهای حاشیه خلیج تو ذهنم بالا و پایین می رفت خصوصا از وقتی که در مورد قطر خوندم که بالاترین سرانه درآمد رو در دنیا!! دارههیپنوتیزم. دیروز  هم که برای تحویل گرفتن پروژه جدید باید یه سر پیش یه شرکت که خیلی وقته به صورت دورکاری باهاش کار می کنم می رفتم  با مهندس سر این موضوع صحبت کردم و از اونجایی که رفت و آمد داره و دوستان زیادی هم می شناسه گفتم شاید بتونه کمک کنه. خلاصه اینکه بعد از کلی تشویق شدن واسه این ایده بهم گفت دوستی میشناسه که ایرانیه ولی ساکن اونجاست و اخیرا هم دنبال نیرو بوده از ایران و اتفاقا دنبال نیروی محیط زیست هم بوده واسه کار. خبر خوبی بود. گفت اگه همسرت هم راضی باشه واسه رفتن می تونین برین. کارها رو که تحویل گرفتم ساعت 3 و نیم شده بود و امین از اداره اش اومد دنبالم وبا هم برگشتیم. تو ماشین تو مسیر برگشت موضوع قطر رو بهش گفتم و مثل خودم شدیدا مشتاق شد که بریم و از اونجا تا زمانی که رسیدیم خونه مدام از مزایای رفتنمون حرف می زدیم دیگه به قول امین یه جایی شد که احساس کردیم الان چمدون رو بستیم و داریم میریم فرودگاه. خیلی خندیدیم و کلا قضیه اش مفرح شده بود واسمون واسه همین به امین گفتم حتی اگر قضیه امروز یه شوخی بود واسمون ولی همین حس شاد بودنش می ارزید که بهش اینقدر عمیق فکر کنیم. رسیدیم خونه دوتایی بیهوش بودیم . امین جلسه شورا داشت و طفلک ساعت 6 باید می رفت . نزدیک افطار زنگ زدم مهندس که بهش بگم سفارش ما رو به دوستش بکنه که گفت خیلی وقته باهاش در ارتباط نیست و فقط ایمیل مشاورش رو داره و قرار شده بهش ایمیل بزنه و شرایطش رو واسمون دربیاره. افطاری رو که درست میکردم امین رسید با  کلی خرید و یه ظرف آش و نون داغ واسه افطارخوشمزه. نشستیم دوتایی به سبک شادمانه افطار کردیم  و به این فکر کردیم که حالا نشد ایران هم می تونه واسمون جای کار داشته باشهنیشخند.

امروز زبان رو جدی تر خوندم بوی مهاجرت هم یه جورایی انگیزه رو انگار بالاتر برد واسمچشمک.چند وقتیه که تصمیم رفتن به بندرعباس برای زندگی برای بعد از شهریور شدییییدا فکر من و امین رو مشغول کرده و داریم سعی می کنیم دنبال بهترین تصمیم باشیم واسه اینکه به برنامه هامون برسیم. امیدوارم بتونم توی این تصمیم گیری مشاور خوبی برای امین باشم و احساسات غالبونه ام مانع  تصمیم گیری منطقی و پیشرفت دوتاییمون نشه آمیین.



امکانات وب


  • زیبا مد | سبزک